دخترم ، همه زندگی ما
X






















دخترم ، همه زندگی ما

اول مهر 95 دختر نازم به پایه دوم وارد می شه که البته با عوش شدن مدرسه محیط جدیدی رو تجربه می کنه و همینطور دوستهای تازه ای پیدا می کنه

 

 

و این هم عکسهایی که اول سال تحصیلی توی آتلیه از دختر گلم گرفتم

 

[موضوع : دخترم آرنیکا]

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر 1394ساعت 17:32 توسط مامان صفورا| |

 

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394ساعت 23:47 توسط مامان صفورا| |

دختر نازم بالاخره کلاس اول رو به پایان رسوند و سربلند شد و به صورت یه دختر باسواد از مدرسه اندیشه بیرون اومد ، جشن الفبای دخترم 21 اردیبهشت 94 برگزار شد ،اگرچه این جشن اونجوری که من می خواستم نبود ، مامانها رو دعوت نکردن و من تنها کسی از والدین بودم که در این جشن شرکت کردم اون هم به این دلیل که قرار بود تزئینات جشن رو انحام بدمدلخور

 

 

 

 

 

و معلم مهربونت خانم مختاری عزیز

[موضوع : جشنها و مهمانیها]

نوشته شده در سه شنبه 22 ارديبهشت 1394ساعت 22:57 توسط مامان صفورا| |

سحرم دولت بیدار به بالین آمد            گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

رسم بد عهدی ایام چو دید ابر بهار                گریه اش برسمن و سنبل و نسرین آمد

 

 

سالها پشت سر هم می گذرند و هر سال که تحویل میشه  یه سال به عمر مادری من اضافه میشه و من خوشحال و سرمست از این مادر بودن این ایام رو در کنار تنها دخترم می گذرانم. امسال هم سال تحویل رو ما مشهد در کنار مامانی و بابایی ودایی مصطفی و خاله سالی بودیم

 

 

 

این عکس هم در کنار یکی از هفت سینهای زیبای مشهد

در خال ورزش در پارک روز تولدت یک فروردین

 

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 1 فروردين 1394ساعت 16:36 توسط مامان صفورا| |

 

خوشگل مامان باز هم روایتی از تولدت داریم ، وای که چقدر هر دومون این تولد گرفتنها رو دوست داریم ، امسال تولدت بیست و سه اسفند برگزار شد و از قضا بیست و یکم اسفند اولین و آخرین برف زمستانی شهر ما آمد و همه جا رو سفید پوش کرد ، خیلی خوب و با حال و بود حسابی کیف کردیم بهترین قسمت قضیه هم اینجا بود که ادارات رو برای اولین بار به خاطر بارش برف تعطیل کردن و من توی همون روز هم به قسمتی از خونه تکونی هام رسیدم و هم کارهای عقب مونده تولدت رو به انجام رسوندم جشن

 

 

 

 

 بنا به دلایلی تولدت رو خیلی شلوغ نگرفتیم ، دوستت مانا هم که رفته بود شمال از دوستهای مدرسه ات فقط فریبا و آیدا اومدن ، آتناو آسنا ،بهداد ، و نازنین و نهال عزیز هم مهمونمون بودن ، ضمن اینکه امسال هم افتخار حضور خاله سالومه عزیز رو داشتیم

 

کارت دعوت

پاکت

خوشامد گویی

 

وکیک تولدت

میز شام

[موضوع : جشن تولد]

نوشته شده در يکشنبه 24 اسفند 1393ساعت 23:58 توسط مامان صفورا| |

[موضوع : مسافرتها]

نوشته شده در شنبه 25 بهمن 1393ساعت 10:54 توسط مامان صفورا| |

خوب نوبتی هم که باشه نوبت آرنیکای عزیز دل هست ، بالاخره توی کلاس اول به اسم شما رسیدند و بعد از آموزش حرف ک شما تونستی اسم خودت رو بنویسی ، البته قبلش هم می تونستی اما این به طور رسمی بود و  باید واسه بچه ها شیرینی می گرفتیم ، منم سنگ تموم گذاشتم و واسشون کیک سفارش دادم با درج نام خودت و به صورت کاملاً اتفاقی وقتی برای سفارش کیک رفتم یه طرح دیدم دقیقاً مناسب مدرسه که یه نفر برای تولد پسرش سفارش داده بود

[موضوع : مهارتهای آرنیکا جون]

نوشته شده در شنبه 20 دی 1393ساعت 10:42 توسط مامان صفورا| |

عزیز دل مامان مدرسه رفتنت مبارک ، قشنگم ممنون که هستی و به دنیای من زیبایی می بخشی هر چقدر که خدا رو به خاطر داشتن دختری چون تو شکر کنم کمه ، حالا که به مدرسه میری من هم غرق در زیباییهای تغییرات قشنگ زندگیت شدم ، جالب اینجاست که همزمان با دختر نازم من هم وارد مقطع جدیدی از تحصیلاتم شدم و پا به پای دخترم درس می خونم ، خدا رو شکر که این لطف رو به من کرد و من روز اول مدرسه رفتنت وقت کافی برای همراهی باهات رو داشتم، حالا بریم سراغ عکسهای مربوط به 31 شهریور 1393 یعنی اولین روز مدرسه رفتن آرنیکای نازنین

 

موقع رفتن به مدرسه دم در خونه خودمون

و در مدرسه دخترانه اندیشه

اینجا هم داخل مدرسه است که به خاطر وجود کلاس اولیهای ناز تزئین شده بود

سمت چپت دوستت مانا که با هم توی یه مدرسه ثبت نام کردین و سمت راست انسیه جون که دو سال مهد کودک با هم بودین

معلم عزیزت خانم مختاری

 

 

امیدوارم شروع سال تحصیلی برات با خیر و برکت همراه باشه نازنینم و بهترین خاطره ها رو از دوران مدرسه ات داشته باشی دوستی های پایداری داشته باشی و بهترینها رو برای دوستی بر گزینی آمین

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان 1393ساعت 21:2 توسط مامان صفورا| |

خوب حالا بریم سراغ به روز ترین مطلب چند وقت اخیر آخه من خیلی تو به روز کردن وبلاگت تنبل شدم و اکثر مطالب رو چند وقت بعد تر می نویسم ولی امروز تصمیم گرفتم بیام و از تولد دیروز برات بنویسم ، خوب تولد هم تولد 2 سالگی بهداد کوچولو بود پسر دایی جنابعالی و برادرزاده من ، که به سال قمری روز میلاد مهدی موعود (ع) هستش و امسال تصمیم بر این شد که در همین  روز تولدش گرفته بشه روز قبلش رفتیم و براش یه دونه ماشین پلیس خریدیم که متأسفانه عکسی ازش ندارم

اون ریسه سبز رو من برای بهداد جون درست کردم سعی بر این شد که اکثر تزتئینات بره ناقلا باشه و تو هم که جو گیر شده بودی کلی وسایل واسه خودت دروست کردی مثل این انگشتر

امان از دست تو اینا رو هم به آتنا دختر دایی علی داده بودی

 و این هم سالاد الویه با طرح شان د شیپ که فاطمه خیلی قشنگ درش آورده بود

اون ژله آکواریوم بغلی رو من واسشون درست کردم

اینم آقا سگه کارتون بره ناقلا

و کیک تولد

اون عکس گوسفند رو می بینی خودت کشیدی و بعد هم این شکلی به خودت وصل کردی قه قههواقعاً کارهای عجیبی از شما بچه ها سر می زنهتعجب

بهداد جون هم طاقت نیاورد و یکی از بره ها رو با انگشتش خوردچشمک

اینم بهداد جون با کادوی مامانی ایناش که منو برد به 2 سالگی خودت زمانی که هر روز که از خونه فاطمه می آوردمت(فاطمه مامان بهداده که در اون زمان تازه با دایی سبحان ازدواج کرده بود و وقتی بی قراری های تو رو واسه مهد رفتن دید تو رو به فرزند خوندگی پذیرفت زبان)وقتی دوچرخه هدیه دختر همسایه مون رو می دیدی می گفتی مامان برام چرخه نخریدی توی همین سن و سال بهداد بودی ولی کامل حرف می زدی منم نرسیدم واسه تولد دو سالگیت بخرم ولی چند وقت بعد ترش برات خریدم که خیلی هم دوستش داشتی

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 24 خرداد 1393ساعت 9:09 توسط مامان صفورا| |

یه بهار دیگه از راه میرسه و دختر گلم نوروز دیگه ای رو تجربه میکنه نوروزی سرشار از شادی و خوشی ، همونطور که موقع تولدت یعنی یک هفته پیش گفتم امسال نوروز رو ما مشهدیم خونه بابایی و مامانی اول از همه سفره هفت سین خونه مامانی که خاله سالی با سلیقه چیده

و دختر نازم کنار هفت سین که زیباییش رو بیشتر می کنه

 

 

 

این عکس هم با تخم مرغهای هفت سین که خاله جون زحمتش رو کشیده بود

و این فیگور قشنگ دخترم

خلاصه اینکه ما لحظه سال تحویل رو مشهد بودیم و بعدازظهر همونروز هم دایی علی با آتنا و آسنا اومدن و تو هم حسابی خوشحال بودی ، چون تولد اصلی تو روز اول عیده و ما جشنت رو یه هفته زودتر گرفته بودیم ، من یه جشن کوچولو هم همون روز با حضور آتنا و آسنا و مامانی و بابایی برات گرفتم

 

و چون تولدت با لحظه تحویل سال برابره شمع 93 رو هم برات گذاشتیم

امسال مشهد خیلی بارون اومد و ما هم که بیرون کلی کار داشتیم سختمون بود یه روز که بارون می اومد دل رو زدیم به دریا و رفتیم پارک ملت و تا دلت بخواد لرزیدیم

همراه این بارون باد خیلی سردی هم می اومد ، می بینی چتر آتنا و آسنا چجوری شده! همونطور که می بینی غیر ما کس دیگه ای اونجا نیست اونهم توی پارکی که همیشه غلغله بوده

با خاله سالی

و آتنا و آسنا ، امسال عید رو ما 4 هفته مشهد بودیم و حسابی دلسیر شدیم یه هفته قبل و یه هفته بعد عید رو اونجا بودیم البته هفته آخر به خاطر مشکلی مجبور بودیم بمونیم و بابا هم باهامون نبود

[موضوع : نوروزانه]

نوشته شده در پنجشنبه 7 فروردين 1393ساعت 14:55 توسط مامان صفورا| |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com